سلام وعلیک بربچ ترشــــــیده

یه خواهش کوچولودارم!!!!!

حالا که لـــــــــطف کردی اومدی یه نظر کوچولــــــــوموچولــــــــوهم بده !!

هرکی نظر نده ! ایشالاه تا اخر عمر ترشیده بمونه !!! قربون شما =رویا  



           انقدراززندگی خود غمگین و دلگیرم که روزمرگ خودراعاشقانه

                                    **   جشن میگیرم  **



حس عجیبی دارم .تنهاییه یا دلتنگی نمیدونم میخوام بنویسم اروم بشم

یه روزی همه ی ما فراموش میشیم اه ه ه ه  خدایاماکجای این دنیا جاداریم

خداجووووووووونم؟؟ ارزوی مرگ میکنم اره تو میگی باز کم اوردی در مقابل تنهایی

                                                   تنهایی

                                  


 

نوشته شده توسط رویا در شنبه دهم فروردین 1392 ساعت 21:41 موضوع | لینک ثابت


سلام بچه ها ......... وای دلم براتون تنگ شده  ....خیلی زیاد .   ..... مرسی از اونایکه فراموشم نکردن ...من هنوز نتم قطعه .......دعا کنید زودتر وصل بشه ..دلم برا وبلاگاتوت تنگ شده ......بچه ها من ا"     اینستگرام دارم . خوشحال میشم بیایید  پیشم ایدی رو میزارم هر کی دوست داشت بیاد  

royajooon94 ..........بچه ها برام دعا کنید  خیلی دعا کنید برام نظر بزارید من نظراتونو میخونم   ایشالاه جبران میکنم  دوست تون دارم هوووووارتا    


 

نوشته شده توسط رویا در سه شنبه چهاردهم مرداد 1393 ساعت 17:34 موضوع | لینک ثابت


سلام بچه ها ......... وای دلم براتون تنگ شده  ....خیلی زیاد .   ..... مرسی از اونایکه فراموشم نکردن ...من هنوز نتم قطعه .......دعا کنید زودتر وصل بشه ..دلم برا وبلاگاتوت تنگ شده ......بچه ها من ا"     اینستگرام دارم . خوشحال میشم بیایید  پیشم ایدی رو میزارم هر کی دوست داشت بیاد  

royajooon94 ..........بچه ها برام دعا کنید  خیلی دعا کنید برام نظر بزارید من نظراتونو میخونم   ایشالاه جبران میکنم  دوست تون دارم هوووووارتا    


 

نوشته شده توسط رویا در سه شنبه چهاردهم مرداد 1393 ساعت 17:34 موضوع | لینک ثابت


بازززززم سلام منو ببخشید شررررمنده دوستای گلم دلم براتون یه ذره شده من همه ی نظراتونو میخونم  دارم دیونه میشم از بی نتی بچه ها چند روزه دیگه مونده تا سال جدید بچه تورو خدا لحظه ی تجویل سال خیلی برام دعا کنید به خدا ه برا دیگران دعا کنید مشکل خودتونم حل میشه بچه هو خیلی احتیاج به دعا دارم خیلی برام  دعا کنید خیلی زود بر میگردم دوستووووون دارم التماس دعااا


 

نوشته شده توسط رویا در شنبه بیست و چهارم اسفند 1392 ساعت 3:37 موضوع | لینک ثابت


بازززززم سلام منو ببخشید شررررمنده دوستای گلم دلم براتون یه ذره شده من همه ی نظراتونو میخونم  دارم دیونه میشم از بی نتی بچه ها چند روزه دیگه مونده تا سال جدید بچه تورو خدا لحظه ی تجویل سال خیلی برام دعا کنید به خدا ه برا دیگران دعا کنید مشکل خودتونم حل میشه بچه هو خیلی احتیاج به دعا دارم خیلی برام  دعا کنید خیلی زود بر میگردم دوستووووون دارم التماس دعااا


 

نوشته شده توسط رویا در شنبه بیست و چهارم اسفند 1392 ساعت 3:32 موضوع | لینک ثابت


سلام بچه ها ...... تورو خدا شرمنده  من همه ی نظراتونو خوووندم ... ولی نتم قطع شده خیلی اعصابم خورده دعا کنید زودتر وصل بشه چون دارم دیونه میشم بچه ها وبلاگمو تنها نزارید من زود زود می یام  شرمنده اگه جواب نظراتتونو نمیدم انشاا... نتم وصل بشه جبران میکنم برام دعا کنید خیلی محتاج دعاااام    دوستون دارم  فعلا .....


 

نوشته شده توسط رویا در چهارشنبه هفتم اسفند 1392 ساعت 4:11 موضوع | لینک ثابت


خدایـــا بمان کنارمــــ ...



خدایا...

ببین بنده ات را...ادم هایت داغونش کردند...حال نه قلب دارد نه غرور....

ان ها را دزدیدند....خدایا ببین هرکس امد یک تکه از قلبم را کند و زیرپا له کرد...

ادم هایت را بد ادب کرده ای باید به انها یاد میدادی تنها با اسباب بازی هایشان بازی کنند نه ادم ها...

خدایا...

به من بفهمان دوستم نداشت اخر من نفهمم نمیفهمم...عشقش را از دلم بیرون کن جایش اتش بگذار تا مرا بسوزاند که دیگر حماقتم را تکرار نکنم...

خدایا...

دستانم را بگیر و بگو هرکه نیست من هستم...در اغوشم بگیر و بگو...نگران نباش روزی کاری میکنم که به اندازه تو اشک بریزد...بگو تو دیگر برای همیشه در کنارم هستی....بگو خدایا....بگو....

 


 

نوشته شده توسط رویا در پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1392 ساعت 16:55 موضوع | لینک ثابت


مـــرد


مرد بغض نمیکند . . .


مرد گریه نمیکند . . .

مرد نمی شِکند . . .


فقط سیگاری روشن میکند


و آرام و بی صدا لابلای دود و شعر میمیرد . .



فـــاحشه....


خوش بحال فاحشه ...از همان اول میدانیــــ از تو

چه می خــواهند خوش بحالت که کــسی تورا با حرفـــ های

عاشقانـــه خام نمیکند ... خوش بحالت که ازهمــــان اول میدانی

ادم های کنــــارت موقتی هستند .... وباطلوع خورشیـــد ترکتــــ میکنند

خوش بحالت که هیچ وقتــــ انتظارشـان را نمیکشی ..ومیدانی شاید

برای شبـــ دیگرشان فاحشه ی دیگــری را در اغوش داشته باشــند

من فاحشه نبـــودم هیچ کدام از این هارا هـــم نمیدانســتم....

شاید برای همین استـــ که حالا معشوق من هــم در اغــوش تو میخوابــد ...








 

نوشته شده توسط رویا در پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1392 ساعت 16:46 موضوع | لینک ثابت


حرفـــــ هایمـــان . . .


مانسلي هستيم که بهترين حرفهايه زندگيميان رانگفتيم ...تايپ کرديم ...خواب هايمان تک نفره..جدا..جدابوسه هايه مجازي هوس هايه سرد...اغوش هايه خيالي ...احساسات ازجنس دکمه هاي کيبرد..نسل من نسلي است ...که احساستش رااينجاپشت همين سيم هاي کابل برق قرباني ميکند...پول احساسات راازنسل ماخريد...ماشين مدل بالاعشق راازماربود...نسل مانسليست که براي بدست اوردن عشق دختري تنش رابراي گوشي مدل بالايش فروخت ...انجاکه معصوميتش براي بهترديده شدن به حراج رفت... گرروزي مرديم بگوييدبرسنگ مزارماتاريخ رانزنن....تاکسي نداندماسوختگان اين برهه ازتاريخ بوديم ...



 

نوشته شده توسط رویا در سه شنبه هشتم بهمن 1392 ساعت 15:52 موضوع | لینک ثابت


بــه خاطــرتو....



بــهـ خــاطــر رویــ زیــبـــــــــای تــو بـود

که نـگــاهــم به رویــ هــیـچ کــس خـیــره نـمــــانـد

بـهــ خـــاطــر دســتــانــ پــر مــهـر و گــرم تـــو بــود

کـــهــ دسـتــ هــیـچــ کـســ را در هــم نـفــشـردم

بـهــ خــاطـر حـرفـهـــای عــاشـقــانــه تـــو بــــود

کــهـ حــرفـــهـــایــ هــیــچــ کـســ را بــاورنــداشـتــم

بــهــ خــــاطــر دلــ پــــاکــــ تـــــو بــــود

کــهـــ پــــاکـــیـــ بــــارانــــ را درکـــ نـــکـــردم

بــهـــ خــاطــر عــشــقــ بــیـــ ریـــایـــ تــــو بـــود

کـــهــــ عــشــقـــ هــیــچـــ کــســ را بـیــ ریـــا نــدانــســتــم

بـهــ خــاطـــر صـــدایــــ دلــنــشــیــنــ تــو بـــود

کــهـــ حــتـــیـــ صــدایـــ هـــزار نـیـــ رویـــ دلـــم نــنــشــســتــ

و بــــهــ خـــاطـــر خــــود تــــــو بــــود

فـــقـــطــ بــــهـــ خـــاطــــر تـــــو




 

نوشته شده توسط رویا در شنبه چهاردهم دی 1392 ساعت 15:50 موضوع | لینک ثابت



خـــــــدا تو مــیدونــــی....



مـیــدونـی خـــــــدا...

تو دنـــیـــات...

گـاهـی اوقــات آدما به جایی می رسن که دلــشون می خواد

داد بـــزنـــن و بــــگـــــن:

"بــســه دیــگـه نــمــی کــشــم"

مـــیـــدونـــی مـــن بـــه اونــجـــا رســیـــدم...

صــــدای خـــــورد شــــدنــم رو حــــــــس مـی کـنـم...

اما عرضـه ی فریــــــــــــــــــــــــــــــاد زدن ندارم

شــــایــد اگــه داد بــزنــم ســـریـــع بــیــای

ولــی مــثــل آدمی شـدم کـه مـی خـواد داد بزنه و انــگــار

یـکـی جــلــو دهـــنــش رو گـرفـتـه

واسـت نـوشـتــم چــون نـتـونـسـتـم داد بـزنـم...

حــس بــدی دارم...

تــنــهــایـــی شــکــســتــن با وجــود ایــنـکــه بـدونـی...

هـیـچـکـسـو تو زنـــدگـــیـــــــت نــــداری

و بـازم مـثـل هـمـیـشـه در جـواب سوال هـای بـقـیـه بـگی

خـــیـلــی خـــــــــوبـــــــم و بـزنـی زیر خــــــنــــــده

تـــو دنــیــات مــــاســـک زنـــدگـــیـت بـهـم چـسـبـیـده خـــدا...

فــقــط مـیـتـونـم بــگم از نـفــس کـشـیـدن خـســـتـــه شـدم



 

نوشته شده توسط رویا در پنجشنبه پنجم دی 1392 ساعت 14:44 موضوع | لینک ثابت



یکی میگفت...

یکی میگفت : اگه " به اضافه ی " خدا باشی میتونی "

 منهای"  همه چیز زندگی کنی ...

برای یکبار هم که  شده  در زندگیت  امتحان کن ...

ضرری متصور نیست ...

 خدایا ، کمک کن دیرتر برنجم ، زودتر ببخشم ، کمتر قضاوت کنم و بیشتر فرصت دهم.

خدایا نه آنقدر بزرگم که بتوانم ببخشم... نه آنقدر کوچکم که بتوانم نبخشم خدایا بزرگم کن...


 

نوشته شده توسط رویا در پنجشنبه هفتم آذر 1392 ساعت 17:12 موضوع | لینک ثابت


داستــــــــــــان ....

شب عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست. میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه هر چی منتظر شدن برنگشته، در را هم قفل کرده. داماد سروسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه. مامان بابای دختره پشت در داد میزنند: مریم ، دخترم ، در را باز کن. مریم جان سالمی ؟؟؟ آخرش داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده در رو می شکنه میرند تو. مریم ناز مامان بابا مثل یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده. لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده ، ولی رو لباش لبخنده! همه مات و مبهوت دارند به این صحنه نگاه می کنند. کنار دست مریم یه کاغذ هست، یه کاغذی که با خون یکی شده. بابای مریم میره جلو هنوزم چیزی را که میبینه باور نمی کنه، با دستایی لرزان کاغذ را بر میداره، بازش می کنه و می خونه :

سلام عزیزم.دارم برات نامه می نویسم. آخرین نامه ی زندگیمو. آخه اینجا آخر خط زندگیمه. کاش منو تو لباس عروسی می دیدی. مگه نه اینکه همیشه آرزوت همین بود؟! علی جان دارم میرم. دارم میرم که بدونی تا آخرش رو حرفام ایستادم. می بینی علی بازم تونستم باهات حرف بزنم.

دیدی بهت گفتم باز هم با هم حرف می زنیم. ولی کاش منم حرفای تو را می شنیدم. دارم میرم چون قسم خوردم ، تو هم خوردی، یادته؟! گفتم یا تو یا مرگ، تو هم گفتی ، یادته؟! علی تو اینجا نیستی، من تو لباس عروسم ولی تو کجایی؟! داماد قلبم تویی، چرا کنارم نمیای؟! کاش بودی می دیدی مریمت چطوری داره لباس عروسیشو با خون رگش رنگ می کنه. کاش بودی و می دیدی مریمت تا آخرش رو حرفاش موند. علی مریمت داره میره که بهت ثابت کنه دوستت داشت. حالا که چشمام دارند سیاهی میرند، حالا که همه بدنم داره می لرزه ، همه زندگیم مثل یه سریال از جلوی چشمام میگذره. روزی که نگاهم تو نگاهت گره خورد، یادته؟! روزی که دلامون لرزید، یادته؟! روزای خوب عاشقیمون، یادته؟! نقشه های آیندمون، یادته؟! علی من یادمه، یادمه چطور بزرگترهامون، همونهایی که همه زندگیشون بودیم پا روی قلب هردومون گذاشتند. یادمه روزی که بابات از خونه پرتت کرد بیرون که اگه دوستش داری تنها برو سراغش.

یادمه روزی که بابام خوابوند زیر گوشت که دیگه حق نداری اسمشو بیاری. یادته اون روز چقدر گریه کردم، تو اشکامو پاک کردی و گفتی گریه می کنی چشمات قشنگتر می شه! می گفتی که من بخندم. علی حالا بیا ببین چشمام به اندازه کافی قشنگ شده یا بازم گریه کنم. هنوز یادمه روزی که بابات فرستادت شهر غریب که چشمات تو چشمای من نیافته ولی نمی دونست عشق تو ، تو قلب منه نه تو چشمام. روزی که بابام ما را از شهر و دیار آواره کرد چون من دل به عشقی داده بودم که دستاش خالی بود که واسه آینده ام پول نداشت ولی نمی دونست آرزوهای من تو نگاه تو بود نه تو دستات. دارم به قولم عمل می کنم. هنوزم رو حرفم هستم یا تو یا مرگ. پامو از این اتاق بزارم بیرون دیگه مال تو نیستم دیگه تو را ندارم. نمی تونم ببینم بجای دستای گرم تو ، دستای یخ زده ی غریبه ایی تو دستام باشه. همین جا تمومش می کنم. واسه مردن دیگه از بابام اجازه نمی خوام. وای علی کاش بودی می دیدی رنگ قرمز خون با رنگ سفید لباس عروس چقدر بهم میان! عزیزم دیگه نای نوشتن ندارم. دلم برات خیلی تنگ شده. می خوام ببینمت. دستم می لرزه. طرح چشمات پیشه رومه. دستمو بگیر. منم باهات میام ….

پدر  نامه تو دستشه ، کمرش شکست ، بالای سر جنازه ی دختر قشنگش ایستاده و گریه می کنه. سرشو بر گردوند که به جمعیت بهت زده و داغدار پشت سرش بگه چه خاکی تو سرش شده که توی چهار چوب در یه قامت آشنا می بینه. آره پدر علی بود، اونم یه نامه تو دستشه، چشماش قرمزه، صورتش با اشک یکی شده بود. نگاه دو تا پدر تو هم گره خورد نگاهی که خیلی حرفها توش بود. هر دو سکوت کردند و بهم نگاه کردند سکوتی که فریاد دردهاشون بود. پدر علی هم اومده بود نامه ی پسرشو برسونه بدست مریم اومده بود که بگه پسرش به قولش عمل کرده ولی دیر رسیده بود. حالا همه چیز تمام شده بود و کتاب عشق علی و مریم بسته شده. حالا دیگه دو تا قلب نادم و پشیمون دو پدر مونده و اشکای سرد دو مادر و یه دل داغ دیده از یه داماد نگون بخت! مابقی هر چی مونده گذر زمانه و آینده و باز هم اشتباهاتی که فرصتی واسه جبران پیدا نمی کنند…


 

نوشته شده توسط رویا در یکشنبه سوم آذر 1392 ساعت 17:13 موضوع | لینک ثابت



                                 بــــه سلامتیه کسی کـــه دیــــگه بهش زنگـــ نمیزنم 

                                               امــــا اگه بفهممـــ خطش خاموشه

                                                             دق مــــیکنمـــ ....

                               


 

نوشته شده توسط رویا در شنبه یازدهم آبان 1392 ساعت 17:13 موضوع | لینک ثابت


کجایی ...

                                  کجایی ...؟؟

                       هـــی پشتــــ این گـــــوشی

                                 جــــای شماره

                       گــریه امـــ را می گیـــرمـــــــ ...







 

نوشته شده توسط رویا در دوشنبه بیست و دوم مهر 1392 ساعت 14:49 موضوع | لینک ثابت


یادش بخیـــر ...



 

مانسل بوسه های خیابانی هستیم...      

 نسل خوابیدن بااس ام اس ...

 نسل دردو دل باغریبه های مجازی....

 نسل غیرتــ رو خواهر روشنفکــری رو دختر همسایه...

 نسل پولهای ماهانه .وی پی ان ...

 نسل عکس های برهنه بازیگــران ...

 نسل جمله های کوروش وشریعتی ...

 نسل از رقص نور ماشین پلــیس ...

 نسل استرس های کنکوروسکتــه های خاموش...

 نسل تنــهایی نسل سوخــته ...

 یادمان باشد هنگامی کهدوباره به جهنــــم رفتیم مــدام بگوییم :

 یاش بخیر ... دنیای ما هــم ... همینجوری بود !!!




 

نوشته شده توسط رویا در جمعه دوازدهم مهر 1392 ساعت 23:0 موضوع | لینک ثابت


خدایـــــــا ...

 

بارها وبارها شنیدم

" از زندگی هر انچه لیاقتش راداریمــــ به مـــا میرسد نه انچه ارزو یش را داریمـــ"

خدایــــا . . .

یعنی لیاقتـــ من از زندگـــی همین هاستــــ که هر روزو هر لحظه ...

خدایــــا . . .

این قسمت زندگیمــــ تقدیر منه یا قسمتـــــ من ؟ !

اگه تقـــدر من بـــوده تو بـــرامـــ رقمــــ زدی یا دیگرا ن؟

اگه تو رقمـــــ زدی چرا راضی به دیدن زجـــرو عذابــــــــ منی ؟

داره از حدو توان وصبرو تحمل من هـــــم بالاتــــر میـــ ـــــره!!!

مراقبمـــ ــــــ هستی که ازتـــــ دور نشمــــ ـــــــ؟

اگه دیگران رقمــــــ زدن باز همــــــــ تو بگــــــــو ....

کجای این تقـــــــدیر میشه عدالتــــــ تورو دید؟؟؟

اگه تقصیـــ ــــر منه که میدونمـــ نیستـــــ

چقـــــدر ؟ چنــــد سال بایـــــد تحمل کنمـــــــ؟!

خستـــه امـــــــ ! بـــاز همــــــــ حرف های من رو به حسابــــ خستگی هام بذار..

به حسابــــ دردودل های با خودتـــــــــ

به حسابـــــــ بغض های بــاقی مونده من

به حسابــــــــــ انتظاراتـــ همیشگی من از تــو

به حسابـــــــــــــ این بذار که تو خدای ومن بنـــــــده

به حسابــــــــــــــــ این بذار که جزتو پناهی نــــدارمــــــ

به حسابـــــــــــــــــــ این بذار که دلمـــ  عمیق شکستـــــــه

وبه تــــــــــــو کمـــــــک تو همیشــــه و هـــر لحظه محتــــــــاجمــــــ

                          مراقبـــــــــــــم بـــــــــــــــــــاش . . .

  

 


 

 

                                           بــــــــرام دعا کنید ....

 خداجونم نا امیدم نکن من به تو پناه اوردم به اسمت قسم جز تو کسی رو ندارم خدایا خستم! خستم از زندگی کردن خیلی سخت شده زندگی کردن تو این دنیات خدایا مگه من از تو چی خواستم خدایا مگه تو خدا نیستی همیشه همه میگن هرچی میخوایید برید به خدا بگید چون اون تنها کسیه که نا امیدتون نمیکنه خداجون خیلی شکستم یا مشکلمو حل کن یا از این دنیا منو  ببرخدا به جون خودت اگه بهم بدیش از خداییت هیچی کم نمیشه خدایا من فقط به تو پناه اوردم فقط به تو توکل کردم فقط هم از خودت میخوامش زندگیمو بهم بده خوشبختیمو بهم بده من اونو ازتو میخوام فقط و فقط از تو  . . . . کاش بیای و اینجارو بخونی  بعد توی نظر ها بگی بنده ی من دعات قبول شد  کاش کمکم کنی کم اوردم خدا کم اوردم  نذار منو به حال خودم ..... به امید اون روزی که مشکلم حل شده و فقط ذکر هر روزم شده خدایا شکرت به امید اون روزی که منو اون با هم می یایم اینجا جلوی همه ازت تشکر میکنیم خداجون دوتامون داغونیم  خیلی داغون فقط کمک کن

                                             خـــــــــــــــــدا ...

 

 

 

 

 


 

نوشته شده توسط رویا در شنبه نهم شهریور 1392 ساعت 19:8 موضوع | لینک ثابت


تنهـــــــــــا . . .

 

                         بایه قامتـــ شکسته .بانگاهی مـــاتــــ وخسته

                        سرشو برده توشونش به نفـــر تنـــها نشسته

                         توی تنهایشـــ یه درده جای پایی قلبی ســرده

                         گل سرخــی بوده امادیــگه پزمرده وســـــرده ...

                                         فارغ از دیــــــروز وفرداش !

                                          غرقه تو دریــــای درداش !

                        حسرتــش یه عــشق نابه که وفا کنه به عهداش .

                                             ! . . . . . . .  .  . . . . . . !

 

 


                                    خدایــــــــــــا . . .

        

                   خدایِــــ ـــ ـــ ـــا امشبـــ ـــ ـــ خیلی خستـ ـ ــه امـ ـ ـ ـ

                         میـــشه دیــــ ـــ ـــگه فــــردا صبح بیدارمـــ

                                            نکــــــــ ـــــــ ـــــنی . . .!

 

 

                             

 

                                 

 

 

 


 

نوشته شده توسط رویا در شنبه نهم شهریور 1392 ساعت 17:52 موضوع | لینک ثابت


غمـــــــ من . . .

 

سخت است درک کردن

دخــــ ـــــتري که غــ ـــم هايـــــ ـش را

خودش ميـــ ــداند و دلش ...

که همه تنـــ ـــــ ـــــها لبــــخـــندهايش را ميبينند ؛

که حســــ ــــــ ـــــرت ميـــــخورند ...

بـــخاطر شاد بودنــــ ــــ ـــش ...

بخاطر خنده هايـــــــ ــــــــ ــــش ...

و هيــــــ ـــــــــ ــــــچکس

جز همان دختـــــ ـــــر نميــ ـــداند چقدر تنهاســ ـــــت ...

که چقدر ميـــــــــ ـــــــ ـــــترسد ...

از باخـــــــــ ــــــــتن ...

از اعتــــ ــــــ ــــــمادِ بي حاصلش ...

از يــــــ ـــــــــ ــــــخ زدن احساس و قلبــــــ ـــــــ ــــش ...

از زندگــــــ ـــــــــــ ــــــي ...


 

نوشته شده توسط رویا در سه شنبه پنجم شهریور 1392 ساعت 15:50 موضوع | لینک ثابت


                                       امدنت . . .

                 امدنتـــــ رایادمـــــ نیست . . .

                    بی صـــدا امـــدی ... بی انکه من بدانمــــ . . .

                    بی اجـــازه امدی ... بی انکه من بخواهـمـــ . . .

                     امـــا ... اکـــنون ماندنت راباذره ذره ی وجـــودمـــ تمنـــامیکنمـــ . . .!

                     بمـــــان ...بمــــــــــان که مانـــــــدنتــــ راسختــــــــ دوستــــ دارمــــ ...

 

          

 

                      


 

نوشته شده توسط رویا در شنبه دوم شهریور 1392 ساعت 18:6 موضوع | لینک ثابت


خیالـــــــــــــــــی . . .

 

هرشــبـــــ از پشتــــ صفحه کوچکـــــ موبایلم

در "اغــــــوش" میگیرمتـــــ !!!

ونمیدانــــی که چه"ارامشی"ست همین اغـــوش خیالـــی . . .!

 

 

 

 

 


 

نوشته شده توسط رویا در شنبه دوم شهریور 1392 ساعت 17:54 موضوع | لینک ثابت


داستان منو تو ....

 

داستان منوتواز انجـــاشروع شدکــه پشتــــ شیشه بی جان مانیتــور به هم جـــان دادیم...!

بـــادکمه هـــای ســــرد کیبرد دستـــ های هم را گـــرفتیم و

گــــــــــرمایش را حس کردیم .......

باصورتک ها همـــدیگـــر رابـــوسیدیم وطعم لبــــــــ هایمان را چشیدیم ...

اهنـــگی را هم زمــــان باهم گوش کردیم و اشکــــــ ریختیمــــ ...!

شبـــــــــ بخیر هایمـان پشتـــــــ خط های موبایلمــان جا نمیداد ....

 

امـــــــــــــــــروز داستان برگشت .....!

اغوش هایمن واقـعی ....

بوســـه هایمان حقیقی .....

امـــــــا با این تفاوت کـــه دیگر منو تو نبودیمـــــــــ ...

هر کدامــمان یک "او" داشتیمــــ ....!!

پشتـــــــــ شیشـــه سرد  مـانیتورمــــ

دلـــم لکــــ زده برای یکـــــ صورتکــــ بوسه  ....!

لکـــــ زده برای  یکـــــ اهنگـــــ هم زمــــان .....

لکــــــ زده برای یکــــــ شب بخیـــر ....

       

 

                     

                                                                                                              


دوستی مجــــــــــــــازی . . .

 

اسمش رامیگذاریـــــــــــــم دوست مجازی

امــــــــا ان سو یکــــ ادم حقیقی نشسته

خصوصیاتش را که نمیتوانـــد مخفـــی  کند

ولـــی دلتنگی ها واشفتگی هایش رامینویسد

وقتــــــــ میگذرد برایمــــــ !وقتـــــــ میگذرم برایش

نگــــرانش میشوم !

دلتنگـــش میشوم !

 

وقتــــی در صحبتـــ هایم به عنوان دوستـــ یاد میشود

مطمعن میشـــوم که حقیقیستــــ

هر چنـــــد کنار هــــــم نباشیم ...

هرچند صدای هم را هــــم نشنیده باشیم

من برایش سلامـــتی وشادی ارزو دارمــــــــــ !

هر کجــــــــــا که باشد ...!!!

 

                  


 

نوشته شده توسط رویا در چهارشنبه سی ام مرداد 1392 ساعت 18:37 موضوع | لینک ثابت


سکــــــــوت ...

 

                             گاهی وقتا چقدر ساده عروسک میشویم :

                                                نه لبخنـــد مبــــزنیم

                                                   نه شکــایت میکنیم

                                                      فقــــــــــط

                          احمقانه "سکـــــــــوت" میکنـیـمــــــــــــــ 

 

  


 

 

                      دلـــــــــم بچگی میخواهـــــــــد ....

                            جلـــــــــوی کـــــــــدامــــــــــ مغازه

                       پا بکـــــــــــوبم 

                        تا برایم ارامـــــــــــش " بخرند !!!

 


 

 

                      روتختتـــــ دراز کشیدی و خوابتـــــ نمیبره ...

 

                   گوشیتــــــــ و برمیداری و sms می نویسی:

 

                                    "خوابــــــم نمی بره ...! "

 

                                          ســـرد میشی ...

 

                                           بغضـــ میکنی ...

 

                 هیچکـــی و نداری که ایـــــنو براش بفرستی ...

                                   خیلــــی حس بدیــــه ...

                                       خیلـــــــــــــی ....

 

 

 

  


 

نوشته شده توسط رویا در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1392 ساعت 16:50 موضوع | لینک ثابت



+ بغض

خیلی سخته نگه داشتن بغض پشت تلفن .....!!!

مخصوصا وقتی که میخوای نفهمه....

هی  قورتش میدی .... هی .....

اما آخرم چیکه چیکه اشکات گونه هاتو خیس میکنه

اون موقع ست که یهو تلفنو قطع میکنی .....

بعدش میگی خودش قطع شد .....


 

نوشته شده توسط رویا در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1392 ساعت 4:57 موضوع | لینک ثابت



 می ترسم از اینكه...!

                                 روزی

                                 یك جایی

                                 من و تو..

                                 خیلی دور از هم

                          شب و روز در آغوش یك غریبه

                               بی قرار هم باشیم ...

                          و بعد از هر بار هم آغوشی به یاد

                          آغوش هم بیصدا گریه كنیم


 

نوشته شده توسط رویا در سه شنبه پانزدهم مرداد 1392 ساعت 18:32 موضوع | لینک ثابت




 

نوشته شده توسط رویا در سه شنبه پانزدهم مرداد 1392 ساعت 18:14 موضوع | لینک ثابت



هــــــــــــی لعــــــــــــــــــنتی فک کردی چه خــبره؟؟؟؟؟؟

فــک کردی بازم برات اشــــــــک می ریزم؟؟؟؟؟


نه عزیزم اشــــتباه نکـــــن!!!!


دیگه تو زندگــــــیم جایی نداری ولی.....


ولی فقــــــــط گاهــــــــــــی اوقــــــــــــــــات به


 "یـــــــــــــــــــــــادت مـــــیمیرم و زنده میشم....


بــــــــــــــــــرو و خوش باش ....


تو حق انتخـــــــــــــــــاب داری عــــزیزم


تو برای من "آغـــــــــــــــــاز"یه حادثه بودی 


و من برای تو "آغــــــــــــــــــــــاز " یک خاطره....



خــــــدایـــــــــا.....

حـــــــواستــــــــ هستــــــــــ ....!؟!؟

صـــــــــدای هـــــــق هـــــــق گـــــــــریــــــــه هــــام......

از گلــــــــویـــــی مـــــی آیــــــد....

کــــه تــــــــــو از رگــــــــش بــــــه مــــــن نزدیــــــــکـــــ تـــــــری....!!!



 

نوشته شده توسط رویا در چهارشنبه پنجم تیر 1392 ساعت 0:12 موضوع | لینک ثابت



                                            عشـــق تــــــــو ..

            شوخی زیبایی بود که خداوند با قلب من کرد!!

                        زیبا بــــــــــود .........

                          امــــــــــا ..............

                                شــــوخی بود !

                                حــــالا ...

                             تو بی تقصـــــیری!

                      خدای تو هم بی تقـــصیر است!

                  من تاوان اشــتباه خود را پــــس میدهم!!!

                             .. تمــــــــــــــام این تنهایی..

                      تاوان<<جدی گرفتن ان شوخی>>است !!!!




 

نوشته شده توسط رویا در شنبه یکم تیر 1392 ساعت 18:17 موضوع | لینک ثابت




 

نوشته شده توسط رویا در شنبه یکم تیر 1392 ساعت 18:2 موضوع | لینک ثابت



محبت .....



محبتــــــــ کــــردن بـــه بعضیهــــــا
مثــــل آب دادن به گـــل مصنـــوعیــــــــــه !


 

نوشته شده توسط رویا در شنبه یکم تیر 1392 ساعت 17:56 موضوع | لینک ثابت